

چه آرزو ها
درآمد
چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم
چها که می بینم و باور ندارم
چها ،چها ، چها ، که می بینم و باور ندارم
مویه
حذر نجویم از هر چه مرا برسر اید
گو در اید ، در اید
که بگذر ندارد و من هم که بگذر ندارم
برگشت به فرود
اگرچه باور ندارم که یاور ندارم
چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم
مخالف
سپیده سر زد و من خوابم نبرده باز
نه خوابم که سیر ستاره و مهتابم نبرده باز
چه آرزوها که داشتیم و دگر نداریم
خبر نداریم
خوشا کزین بستر دیگر ، سر بر نداریم
برگشت
در این غم ، چون شمع ماتم
عجب که از گریه آبم نبرده باز
چها چها چها که می بینم و باور ندارم
چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم
زنده یاد " مهدی اخوان ثالث "
![]() گفتوگوي همشهريآنلاين با استاد حسين عليزاده |
|
|
و اين، كار خبرنگار را براي مصاحبه سخت ميكند، چرا كه عنصر درام و كشاكش با گفتوگو شونده را از تو ميستاند و همان ابتدا تو را در وضعيتي قرار ميدهد كه احساس كني خلع سلاح شدهاي. از ديگر سو انعطافي كه عليزاده در پاسخ به سوالات ميدهد نيز مزيد بر علت ميشود. وي در برابر سوالات جبهه نميگيرد و از خبرنگار، تصوير يك مچگير را در ذهنش تداعي نميكند، بلكه با وي وارد گفتوگويي ميشود براي كشف و زادن نكات تازهتر، همچنان كه پنچه و ذهن و ضميرش با ساز و ملودي وارد همسخني ميشود تا نوزادي متولد شود. نوزاداني كه تولد هر كدامشان (از حصار و ني نوا تا تركمن و شور انگيز و دل شدگان و گبه و راز نو و فرياد و...) جسم و جان اين نوازنده نام آور تار وسه تار را به چالش ميكشاند و گاه تا مرز بيماريهاي خطرناك هم ميبرد. استاد حسین علیزاده در اين گفت وگو همراهي فراواني به خرج داد تا بخشهايي ناگفته از زندگياش با ساز و ملودي و موسيقي را باز گويد. وي در اين گفت وگو نه خود را فريب داد و نه من گفت وگو كننده را و همانند كارهاي موسيقايش در گفت و گو نيز صادق و جدي بود. آقاي عليزاده! چند سالي است كه در كارها و رفتارها و ارتباطات شما با هنرمندان دقيقتر شدهام. حس ميكنم تغييري كيفي نسبت به سابق صورت گرفته؟ چه تغييري؟
چون آقاي ناظري موفقيت خوبي را براي جامعه موسيقايي ما كسب كرده بود و علاوه بر آن سالها باهم كار كرده و رفيق هم بوديم.
شايد به اين دليل باشد كه سعي ميكنم زندگي را ساده بگيرم. در هر حال من از مرز پنجاه سالگي گذشتهام و دارم به 60 ميرسم. دراين مدت و در مقاطع مختلف زندگي تجربههاي فراواني را از سر گذراندهام. اين سالها وقتي به گذشته و كارهاي خودم نگاه ميكنم، ميبينم كه زندگي آنقدر ترسناك و جدي نيست. زندگي همانند كوره و كارگاهي بود كه من در آن گداخته شدم و سعي كردم در آن نسوزم.
نه. فكر ميكنم ديگران خيلي نگرانند. اصولا ما انسانها، به خصوص ايرانيها، خيلي نگرانيم. از بچگي نگران آيندهمان ميكنند؛ از حالمان غافل ميشويم نسبت به گذشته تاسف ميخوريم و مدام نگران آيندهايم.
بله. در جامعه ما به سنت موسيقايي اهميت داده ميشود. حتي اين نظرها گفته ميشود كه موسيقي گذشته ديگر تكرار نميشود و خيلي خوب بود و معلوم نيست بعد ها چه اتفاقي ميافتد.موسيقي كنوني هم اصلا به درد نميخورد و... اين سخنان را بارها و بارها از زبان افراد زيادي شنيدهام. وقتي جوانتر بودم، شايد مثل خيليها فكر ميكردم بايد همه كارها را انجام دهم و فكر ميكردم در موسيقي آن چيزي كه اتفاق نيفتاده من بايد به وجود بياورم.
اين فكر را ميكنم ولي ديگر مثل دوران جواني نميگويم كه اين كارها را فقط من بايد انجام بدهم و رستم دستان اين عرصه منم. نه. ديگران هم ميتوانند اين كارها را بكنند.
من گفتم ساده ديدن زندگي، و اين با ساده لوحي در زندگي تفاوت دارد. شما از كجا ميدانيد سقف هنرمندان ديگر پر شده است؟ شايد آنها مدتي كنار كشيدهاند و نظاره ميكنند و تامل كه بتوانند كار تازه تري ارائه دهند. هنرمند بايد در بين كارهايش فاصله بيندازد، مدتي كار نكند و نظاره و اندوخته كند و بعداً كار انجام دهد. اگر كساني در مقاطعي احساس ميشود كمتر كار كردهاند به اين معنا نيست كه ارزشهايشان از بين رفته است.
تلاش من با اين هدف نيست كه جلو بروم. جلوي كجا بروم، من عقب هم نيستم. نميخواهم عقب يا جلو بروم.
- دقيقا. من از تجربه به هيچ وجه هراسي ندارم و معتقدم تمام زندگي انسان تجربه است. اين نوع نگاه به زندگي و هنر هم به نظرم برميگردد به طبيعت هر آدمي و البته اندوختههاي فرهنگياش و بينش و نگاهي كه به زندگي و زمانه اش دارد.
بله .اگر ساعت 2 شب هم بخوابم باز ساعت 6 بيدارم.
سالهايي، هيجانات كار، ناآرامي خاصي براي من به وجود ميآورد؛ به نحوي كه دچار التهاب و افسردگي ميشدم. وقتي به پزشك مراجعه كردم، قرصهاي آرام بخشي به من داد كه با خوردن آن به آرامشي برسم. از آن زمان به شكل جدي در برنامهام كوه رفتن را گنجاندم .
- به جز جمعه ها. البته گاه هم پيش مي آيد كه برخي روزها نروم اما قطع و يقين بدانيد هفته اي دو تا سه روز حتمي است. سعي هم ميكنم كه صبح زود به كوه بروم كه به شلوغي هاي بعدش نخورم.
- از بينش برد.به نحوي كه به دكترم زنگ زدم و وضعيتم را گفتم و اون هم گفت كه شماخوب شديد و ديگر از قرص ها استفاده نكنيد.
احساس ميكنم وقتي به كوه ميروم و با طبيعت رابطه دارم، آن اندازه اي از غرور كه در من است و نبايد بشكند، حفظ ميشود. به همه چيز با حالت بينيازي نگاه ميكنم.
ابتدا اندكي ذهنم مغشوش است. براي اين كه كارهاي متفاوت و حتي موازي زيادي در زمينه موسيقي را پيش رويم ميبينم. مثلاً فرض كنيد جواب تعدادي از هنرجويان و دانشجويان موسيقي را بايد بدهم و كارها و پاياننامههايي كه برايشان وقت گذاشتهام را بايد بررسي كنم. بعد از آن بستگي دارد اگر كاري در دستم باشد، كه هميشه است، آن كار را انجام دهم. اخيراً تعدادي موسيقي فيلم كار كردم. يك سري ايدههايي دارم و رويش كار ميكنم و...
چرا . در هر وضعيتي كه باشم دستي به ساز مي برم.
- خيلي كم. قبلا با دوستان و رفقا بيشتر معاشرت داشتم.
- موسيقي ،البته نه فقط موسيقي ايراني، هنري انتزاعي است و طبيعي است انسان را به گوشه ميكشاند و آدمي نياز به خلوت پيدا مي كند. دوستان و خيلي از اشخاص كه علاقهمند هستند باهم ملاقاتي داشته باشيم، از اين وضعيت گله ميكنند. ضمن اين كه اگر قرار باشد كه مرتب دوستان را ملاقات كنم و تلفن جواب دهم؛ فرصتي براي كار نيست. در هر حال وضعيت بغرنجي است، اما اين چيزي است كه بايد اهل موسيقي با آن مبارزه كنند.
من دارم با شما درد و دل ميكنم. به نظرمن بخشي از اين وضعيت طبيعي است. خيلي سالها پيش كه من نامههاي «نيما يوشيچ» را ميخواندم، ميديدم چقدر به اين خلوت اهميت ميدهد. هر كسي كه كار هنري انجام ميدهد، حتماً ميبايست يك خلوتي داشته باشد. شما نميتوانيد كارهايتان را در حضور ديگران خلق كنيد ولي از سوي ديگر افراط در اين وضعيت شما را به عزلت ميبرد.
من خودم علاقه مندم با جامعه رابطه داشته باشم اما حس ميكنم دروناً احساس، آرامش بيشتري ميخواهم و نميخواهم براي زندگي خودم تظاهر بيروني داشته باشم. ضمن اينكه متاسفانه در جامعه ما كارها سخت پيش ميرود و تكرار مكررات است.
- به نظرم درد بزرگي است وقتي آدم ميبيند جامعه به روزمرگي دچارشده و حتي به چيزي كه به وي تحميل ميكنند، عادت كرده است. اين وضعيت اندك اندك به سمتي سوق پيدا ميكند كه ميبيند در بين همكارهاي خودش همسخن و همصحبت كم پيدا ميشود. حتي اين همكاران بعد مدتي همانند همان مسئولي فكر ميكنند كه دغدغهها و شناخت من اهل موسيقي را ندارد. مثلاً مسائلي است كه واقعاً منافع و تعهدات هنري و موسيقي ما ايجاب ميكند هميشه از آنها دفاع كنيم. ما در مملكت ايران زندگي ميكنيم ما افرادي كه دستمان به هنر و فرهنگ است و در كارهاي هنري و فرهنگي فعاليت داريم قطعاً جزو كساني هستيم كه دلسوزتر از خيليها هستيم. اين موارد وقتي در طي سالها تكرار ميشود و بعد بعضي مواقع در جلساتي حضور داريد، ميبينيد، برخي مسائل اهالي موسيقي كه بسيار مهم هم هستند براي همصنفانت عادت شده و حساسيتي به برطرف ساختن آن مشكلات ندارند. دغدغه ديگر نيست. عادت شده. |